در زمان های قدیم چوپانی بود و روزی از روزها این بابا خسته از کار روزانه، سر ظهر خوابش برد. ساعتی خوابید و بعد بلند شد و به رفقایش گفت: خوابی دیده ام و می خواهم بروم ببینم تعبیرش چیست. – بعد گوسفندها را برداشت و به خانه برد و راه افتاد به طرف شهر. نرسیده به شهر چند تا از رفقایش …
منبع خبر: خبر فوری
دسته بندی خبر: سیاسی
source
